X
تبلیغات
انگلیسیEnglish - داستان انگلیسی

داستانهای انگلیسدانلود داستانهای انگلیسی

مجموعه داستان های انگلیسی سطح بندی شده با فرمت PDF به همراه فایلهای صوتی. شما با کمک این داستانها می‌توانید هم بر مهارت درک مطلب (Reading) خود بیافزایید و هم مهارت شنیداری (Listening) خود را تقویت نمایید. در واقع این روش یکی از بهترین و سرگرم کننده ترین روشهای آموزش زبان می باشد که گام به گام توانایی خواندن و شنیدن مخاطب را تقویت می‌کند.

 

روش کار: ابتدا متن انگلیسی را یک یا چند بار (بسته به سختی یا آسانی آن) بخوانید و لغتهای آن را یاد بگیرید. سپس داستان را همزمان بخوانید و به فایلهای صوتی آن گوش کنید. پس از چند بار گوش کردن خواهید دید که می توانید بدون نگاه کردن به متن و فقط با گوش کردن کل داستان را متوجه شوید.

 


  Starter: 250 headwords

  سطح مبتدی (آغازین)

Dorothy

(ویژه کودکان)
 

تعداد صفحات: 31
طول فایل صوتی: 5 دقیقه

 

رایگان


April in Moscow

آوریل در مسکو

تعداد صفحات: 16
فایل صوتی: ندارد

 

رایگان


Carnival

کارناوال

تعداد صفحات: 16
فایل صوتی: ندارد

 

رایگان


 Drive into Danger
به سوی خطر
 

تعداد صفحات: 30
طول فایل صوتی: 20 دقیقه

 

رایگان


Newspaper-Chase---Penguin-R.jpg (51048 bytes)

Newspaper Chase
تعقیب روزنامه
 

تعداد صفحات: 16
طول فایل صوتی: 8 دقیقه

 

رایگان


Paul and Pierre in Paris
پل و پیر در پاریس

تعداد صفحات: 30
طول فایل صوتی: 20 دقیقه

 

رایگان


Robin-Hood.jpg (25007 bytes)

Robin Hood
رابین هود (کارتونی)

تعداد صفحات: 33
فایل صوتی: ندارد



تاريخ : جمعه پانزدهم شهریور 1392 | 15:10 | نویسنده : صادقپور |

خلاصه ی داستان :

Summary : Level 1

 

In the summer of 1910, a race began. A race to be the first man at the South Pole, in Antarctica. Robert Falcon Scott, an Englishman, left London in his ship, the Terra Nova, and began the long journey south. Five days later, another ship also began to travel south. And on this ship was Roald Amundsen, a Norwegian.But Antarctica is the coldest place on earth, and it is a long, hard journey over the ice to the South Pole. Some of the travellers never returned to their homes again.This is the story of Scott and Amundsen, and of one of the most famous and dangerous races in history.

دانلود فایل پی دی اف کتاب The Coldest Place on Earth


دانلود فایل PDF کتاب + فایل صوتی (mp3) (با لینک مستقیم از سایت مرجع زبان ایرانیان ،حجم فایل 27 مگابایت)
رمز عبور فایل : www.irlanguage.com



تاريخ : شنبه هشتم مهر 1391 | 17:17 | نویسنده : صادقپور |
 
-->
Flash was unable to load.
You either have JavaScript turned off, an old version of Macromedia's Flash Player or the Flash Player is not compatible with this platform.
-->
                                                                 
 
 
 


تاريخ : دوشنبه نهم مرداد 1391 | 16:54 | نویسنده : صادقپور |

-->
Flash was unable to load.
You either have JavaScript turned off, an old version of Macromedia's Flash Player or the Flash Player is not compatible with this platform.
-->

برای دیدن این داستان احتیاج به فلش پلیر دارید


تاريخ : یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 | 18:23 | نویسنده : صادقپور |

 

داستان معروف خرگوش و لاک پشت را می توانید به زبان انگلیسی برای بچه ها بخوانید. برای دیدن این داستان اینجا را کلیلک کنید.





 


 

 


تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 | 18:7 | نویسنده : صادقپور |

 

 " Apple Story "

A teacher teaching Maths to five-year-old student asked him, "If I give you one apple and one apple and one apple, how many apples will you have? "Within a few seconds the student replied confidently, "Four!"

The dismayed teacher was expecting an effortless correct answer (three). She was disappointed. "Maybe the child did not listen properly," she thought. She repeated, "My boy, listen carefully. If I give you one apple and one apple and one apple, how many apples will you have?"

The student had seen the disappointment on his teacher's face. He calculated again on his fingers. But within him he was also searching for the answer that will make the teacher happy. His search for the answer was not for the correct one, but the one that will make his teacher happy. This time hesitatingly he replied, "Four…"

The disappointment stayed on the teacher's face. She remembered that this student liked strawberries. She thought maybe he doesn't like apples and that is making him loose focus. This time with an exaggerated excitement and twinkling in her eyes she asked, "If I give you one strawberry and one strawberry and one strawberry, then how many you will have?"

Seeing the teacher happy, the boy calculated on his fingers again. There was no pressure on him, but a little on the teacher. She wanted her new approach to succeed. With a hesitating smile the student enquired, "Three?"

The teacher now had a victorious smile. Her approach had succeeded. She wanted to congratulate herself. But one last thing remained. Once again she asked him, "Now if I give you one apple and one apple and one more apple how many will you have?"
Promptly the student answered, "Four!"

The teacher was aghast. "How my boy, how?" she demanded in a little stern and irritated voice. In a voice that was low and hesitating young student replied, "Because I already have one apple in my bag."

Moral of the Story:
When someone gives you an answer that is different from what you expect, don't think they are wrong. There maybe an angle that you have not understood at all. You will have to listen and understand, but never listen with a predetermined notion.


يك معلم رياضي که به يك پسر پنج ساله رياضي ياد مي‌داد ازش پرسيد: اگر من بهت يك سيب و يك سيب و يكي بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيب خواهي داشت؟ پسر بعد از چند ثانيه با اطمينان گفت: ۴ تا!

معلم نگران شده انتظار يك جواب صحيح آسان رو داشت (۳). او نا اميد شده بود. او فكر كرد “شايد بچه خوب گوش نكرده است” تكرار كرد: پسرم، خوب گوش كن. اگر من به تو يك سيب و يك سيب ديگه و يكي بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيب خواهي داشت؟

پسر كه در قيافه معلمش نوميدي مي‌ديد دوباره شروع كرد به حساب كردن با انگشتانش در حاليكه او دنبال جوابي بود كه معلمش رو خوشحال كند تلاش او براي يافتن جواب صحيح نبود تلاشش براي يافتن جوابي بود كه معلمش را خوشحال كند. براي همين با تامل پاسخ داد “۴..″

نوميدي در صورت معلم باقي ماند. به يادش اومد كه این دانش آموز توت فرنگي رو دوست دارد. او فكر كرد شايد پسرك سيب رو دوست ندارد و براي همين نمي‌تونه تمركز داشته باشه. در اين موقع او با هيجان فوق العاده و چشم‌هاي برق‌زده پرسيد: اگر من به تو يك توت فرنگي و يكي ديگه و يكي بيشتر توت فرنگي بدهم تو چند تا توت فرنگي خواهي داشت؟

معلم خوشحال بنظر مي‌رسيد و پسرك با انگشتانش دوباره حساب كرد. هیچ فشاری روی او نبود اما روی معلم کمی وجود داشت. او می خواست رویکرد جدیدش به موفقیت بیانجامد. دانش آموز با لبخندی توام با تامل جواب داد “۳؟″

حالا خانم معلم تبسم پيروزمندانه داشت. رویکردش موفق شده بود. او می خواست به خودش تبريك بگه ولي يه چيزي مونده بود او دوباره از پسر پرسيد: اگر من به تو يك سيب و يك سيب ديگه و يكي ديگه بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيب خواهي داشت؟ پسرك فوري جواب داد “۴″!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صداي گرفته و خشمگين پرسيد چطور ؟ آخه چطور؟ پسرك با صداي پايين و با تامل پاسخ داد “براي اينكه من قبلا يك سيب در كيفم داشتم”

نتیجه اخلاقی داستان :
وقتی کسی به شما جوابی را می دهد که با آن چیزی که انتظار دارید متفاوت است، فکر نکنید که آنها در اشتباه هستند. شاید زاویه ای است که شما به هیچ وجه درک نکرده اید. باید گوش دهید و درک کنید، اما هرگز با یک تصور از پیش تعیین شده گوش ندهید.

wWw.English-Center.IR



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 | 12:0 | نویسنده : صادقپور |

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolen.
He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling.  "Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? " he yelled with surprising forcefulness. No one answered.  "Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I dun in Texas! And I don’t like to have to do what I dun in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go... what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home.”

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی، کنار یک مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه، کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند. وقتی او (گاوچران) نوشیدنی‌اش را تمام کرد، متوجه شد که اسبش دزدیده شده است.
او به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد. او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «کدام یک از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟!»  کسی پاسخی نداد. «بسیار خوب، من یک آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!» بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود. اسبش رو زین کرد و به سمت خارج از شهر رفت. کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از اینکه بری بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟ گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم برم خونه.


 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 | 16:5 | نویسنده : صادقپور |
  • کار
  • گوف
  • قالب بلاگفا